تبليغاتX
واسه دل خودم مینویسم

واسه دل خودم مینویسم

حس کاملا خنثی

5 روز از سال جدید گذشت کمی از تنهایی دراومدم تاحدی احساس آرامش میکنم وضع روحی به نسبت خوبی دارم

تنها فکری که آزارم میده اشتباهی بود که توی رابطه قبلی داشتم میخام دیگه هیچوقت این اشتباهو تکرار نکنم کاملا غیرمنصفانه خودم خودمو مقصر کردم حماقت بزرگی کردم

دلم میخاد فقط بعنوان یه تجربه توی ذهنم بمونه و دیگه حتی بهش فکرم نکنم!

الان آیه خوابش برد! چقد معصومه!!!!!! همه ی ما یه روزی انقد معصوم بودیم و الان هرکدوم مارهای خوش خط و خالی شدیم...

احساس خاصی ندارم که بخام بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 1:41  توسط باران  | 

سال 1390

سال 89 هم با تمام خوبیها و بدیهاش تموم شد

اگه بخام سال 89 رو ارزیابی کنم میگم سال نه خوبی بود نه بد بود از این جهت بد نبود که خدارو شکر اتفاق بدی برای عزیزانم نیفتاد از این جهت هم خوب نبود که اتفاق خوشحال کننده ای رخ نداد.

همیشه شروع هرسال کمی میترسم از اینکه چه اتفاقاتی توی اون سال قراره برام بیفته

امسال تجربیات زیادی رو کسب کردم که میخام سالهای بعد ازشون استفاده کنم

سال 90 سال سرنوشت سازی برای منه از این بابت که تکلیف مسائل مهم زندگیم از جمله کار و درسم معلوم میشه. دلم میخاد اشتباهاتم توی سال آینده خیلی کمترش کنم و آگاهانه تر از قبل تصمیم بگیرم و عمل کنم.

سلامتی خانواده و عزیزانم رو از خدا میخام و دوست دارم همیشه شاد ببینمشون

ان شاءالله که سال جدید سال خوبی برای همه ی ما خواهد بود.

آمین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 20:40  توسط باران  | 

تف

تف به هرچی آم توخالیه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 23:14  توسط باران  | 

هیچ هیچی

حوصله نوشتن ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 1:29  توسط باران  | 

دلم خیلی گرفته

دلمو به دریا زدم و رفتم

رفتم که بازم تحمل خودمو امتحان کنم رفتم که بازم بفهمم هنوزم قوی ام هنوزم تحمل هرچیزی رو دارم

اینم روی همه روی همه ی بدیها و نامردیهایی که از مردم این زمونه دیدم

یه جورایی هم بهشون حق میدم وقتی که خودمو جای اونا میزارم

بازم احساس تنهایی شدیدی وجودمو گرفته خیلی دلم گرفته از این زمونه از این روزای تکراری و سرد که با تنهایی گذراندنش چند برابر سخت تر میشه

امسال تنها سالیه که اصلا هیچ ذوقی واسه عید ندارم اصلا برام فرقی نمیکنه

این تنهایی خیلی عذابم میده

آدم چقد میتونه سنگدل باشه اگه انقد پیش خدا التماس میکردم جواز بهشتو گرفته بودم....

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم

میگم وای چقد سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری

تو هم از بس منو میخای یه جورایی خودآزاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکی هاست دریا

مگه موهاتو گم کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف

اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 0:27  توسط باران  | 

همچنان تنها

همونطور که فکر میکردم این آدم کسی نیست که بتونه منو از تنهایی دربیاره هیچ دلم نمیخاد ببینمش نمیخام یکی از صدها دوست کسی باشم اصلا با روحیات من همخونی نداره گرچه همه چی داره جز اون چیزی که من دلم میخاد

کسی که نباید منو تنها میزاشت گذاشت اونم بی دلیل ...

حتی یه فرصت کوتاه برای حرف زدنم به من نمیده

نمیدونم چیکار میتونم بکنم باید بگذرونم باید قوی باشم مث همیشه ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:33  توسط باران  | 

چقد دنیا کوچیکه

دارم از تنهایی درمیام نمیدونم آخر این رابطه چی میشه امیدوارم حداقل با پشیمونی از جانب من تموم نشه!!!

هرچی میگذره بیشتر باورم میشه که جدا دنیای کوچیکیه

کسیکه وقتی با بچه ها از کنارش رد میشدیم از روی زیبا و رفتار سنگین و آرومش بطور غیرارادی زبونمون بند میومد امروز از من میخاد بهش فرصت بدم و بشناسمش

فقط امیدوارم توی این رابطه احساسم به کنار به شخصیتم توهین نشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 2:19  توسط باران  | 

دلم واسه خودم میسوزه

مث اینکه فردا باید دعوا کنم

این بغض لعنتی که همیشه توی گلوم سنگینی میکنه نمیزاره راحت حرف بزنم

گاهی اوقات خیلی دلم برای خودم میسوزه

بدتر از همه اینه که هر لحظه احساس تنهایی هم میکنم

الان نباید تنها بودم این حق من نبود!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 0:33  توسط باران  | 

شمال

چقد دوست دارم برم شمال

حس خاصی داشتم دفعه قبلی که شمال رفته بودم

دستتاتو بزار توی دستام خوشم وقتی با تو هستم دوست دارم دل به تو بستم

یه جورایی دوس دارم زمان برمیگشت به اون موقع اشتباهات این مدتو دیگه تکرار نمیکردم

فردا باید برم اولین حقوقمو بگیرم امیدوارم که حقمو نخورده باشن حوصله دعوا ندارم بعدشم باید برم واکسن مرحله دومو بزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 0:18  توسط باران  | 

بهترین روزا

روزای خوبی بود به جرات میتونم بگم بهترین روزای زندگیم بود چقد زود تموم شد .... خیلی زود بود .... کاش میفهمیدم چرا تموم شد ........ کجای کار من اشتباه کردم !!! من که تمام انرژیمو گذاشتم ....... 

توی ماشین دستتو گرفته بودم این آهنگو گوش میدادیم :


بر درت ای مایه ده زندگی ، پیشه ی ما چیست به جز بندگی
آن چه تغیر نپذیرد تویی ، آن که نمرده است و نمیرد تویی

کشتم از آن ابر پر آوازه کن ، گلشن امید مرا تازه کن
آن عملم بخش که بی گفتنی ، پیش تو ارزد پذیرفتنی
ای دو جهان ذره‌ ای از راه تو ، هیچ تر از هیچ به درگاه تو
ای به نوازش در خود کرده باز ، از من و از طاعت من بی‌ نیاز

کشتم از آن ابر پر آوازه کن ، گلشن امید مرا تازه کن
آن عملم بخش که بی گفتنی ، پیش تو ارزد پذیرفتنی
ای دو جهان ذره‌ ای از راه تو ، هیچ تر از هیچ به درگاه تو
ای به نوازش در خود کرده باز ، از من و از طاعت من بی‌ نیاز

بر درت ای مایه ده زندگی ، پیشه ی ما چیست به جز بندگی
آن چه تغیر نپذیرد تویی ، آن که نمرده است و نمیرد تویی
آن که نمرده است و نمیرد تویی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 0:58  توسط باران  |